چرا از هم جدا شدیم؟

portrait25Apr07.jpg چرا از هم جدا شديم؟


نوشته: غلامرضا اله دادی
اردیبهشت 1386

سالها از جنگ ايران وعراق مي گذرد و در باب آن سخنها رفته است. يكي از موضوعاتي كه براي نسلهاي كنوني ابهام انگيز است، تفاوتها واختلافاتي است كه پس از جنگ چه در ميان دست اندر كاران و چه در ميان بدنه مردمي آن شكل گرفت. برخي سعي وافر نمودند خود را به عنوان نماينده و وكيل تسخيري رزمندگان جنگ معرفي كنند و به سخنگوئي از كل مجموعه  بپردازند. جالب است كه اكثريت آناني كه از شهيد و رزمنده سخن مي گويند در طول هشت سال جنگ موفق به رفتن به جنگ نشده اند (البته شايد دهها دليل داشته باشند)، يا برخي دوران شير خوارگي خود را مي گذراندند يا اصلا متولد نشده بودند. البته اين بدان معنا نيست كه بايد توبيخ شوند واز حقوق خود محروم گردند. اما اين حق را دارا نيستند كه خود را وكيل و علمدار و سخن گوي همه تلقي كنند .

پس از مدتها به دوستي قديمي برخوردم. از هر باب سخن گفتيم. او كه لحن نقاد مرا نمي پسنديد گفت تو مگر همان رزمنده گردان فجر نيستي؟ در پاسخ او نامه اي نگاشتم كه بگويم چرا مثل هم فكر نمي كنيم.

سلام دوست رزمنده من:

دوراني را به خاطر مي آورم كه با هم، هم آواز و هم داستان بوديم. دشمن متجاوزدر مقابل بود،  من وتو در كنار هم به عشق دفاع از كشورعزيزمان ايران، در يك سنگر بوديم. برهنه پا رفتن بر روي ماسه هاي گرم جنوب، سادگي و فخر از فق، لذتي وصف ناشدني داشت.  رئيس و مرئوسي نبود. بالا و پائين و حاكم ومحكومي نبود. شهريار، ايثار گرترين بود. شرافت به شرافت بود نه قدرت ونه ثروت. تبار به اصالت بود نه اسكناس. بازار گرم بود اما نه بازار رياكاري و نان به نرخ روز خوري وكاسبي و دين فر وشي، بلكه بازار صفا، صداقت، ايثار وعشق. من هر آنچه داشتم نقد و بي لحظه اي درنگ به مسلخ فرستادم .عشق بود. و هرجا عشق بود ترازو نبود، حساب سود و زيان نبود.

 جنگ به پايان رسيد.  گذشت و گذشت. با پتكي   بيدار شديم. بازارما كساد شد چرا كه مبادله كالا پايا پاي بود و متاع ما بي مشتري. واژه نويسان لغت نامه اي جديد، پي ريختند. ايثارمعنا شد به  حماقت. صداقت يعني بي سياستي. دروغ و تزوير وريا يعني زرنگي.  خدا پرستي يعني خو د  پرستي. فحش وناسزا وتهمت يعني ابزار كار.عشق يعني  فريب. اسلام يعني آنچه من مي گويم. وحدت يعني همه با من. تمدن يعني تجمل. تبليغ يعني تحميل. فقير يعني محكوم.

سازندگي يعني به هم پيوستن آجر وسيمان وسنگ وآهك واز هم گسستن ارزشهاي انساني. يعني گچ گرفتن انسان وقرار دادن انسانيت در جرز ديوار ها و پلها و سدهاي نيم ساخته. يعني له شدن آدميت زير چرخهاي رشد. گرگ زاده هاي گرگ شده از يوسف روح و جان من وتو، خوردند و هر روز هارتر و هارتر شدند.  گوساله هاي گاو شده از بيت المال هر روز فربه تر وچاقتر شدند و گنج هاي باد آورده افزون تر. قارونها سر برآوردند و به زر و زور لباس حقانيت پوشاندند. علي وار بودن يعني تنها و خاموش ماندن وسر در حلقو م چاه بردن ودردها تنهائيت  را به گوش چاه رساندن، همسرت را مخفيانه دفن كردن و جگر فرزندت از هم پاشيدن و در محراب مسجد به جرم بي ديني به دست متحجرين كشته شدن. و همراه و هم رزمت تنها و غريب در ربزه مردن. ديوارهاي كاخهاي سرخ وسبز وآبي شكوه وعظمت ترا از ياد بردن. دشمن از سر كين پاما لت كردن و دوست از سر مصلحت ذبح شرعي نمودن.

مشتهاي آسمان كوب قوي واشدند و گونه گون رسوا شدند

يا نهان سيلي خوران يا آشكار، كاسه پست گدائي ها شدند

در خراب آباد شهر بي تپش ناي جغدي هم نمي آيد به گوش

دردمندان بي فغان و بي خروش

خشمناكان بي خروش و بي فغان

باز ما مانديم و شهر بي تپش

وانچه كفتار است و گرگ وروبه است

گاه مي گويم فغا ني بر كشم

باز مي بينم صدايم كوته است.

اينجا بود كه من وتو از هم جدا شديم. تو توجيه گر و ضع به وجود آمده شدي. تو عادت د اشتي حق را به افراد بشناسي نه از حقيقت. تو در پس هر مشكل بوجود آمده يك نيروي خارجي ديدي ونقد  و تحليل را آب به آسياب دشمن دانستي. از اين حقيقت كه سهم نيروها و مسولين در ايجاد مشكلات چقدر است طفره رفتي. درون من انباشته شد حسرتها و آرزوها و آرمانهاي سركوفته شده. احساس كردم آسمان و زمين مرا تحقير مي كنند. تخمه داراني كه شرافت را از پول به دست  آورده بودند در كاسه سر شهيدان شراب مستي و شكوه وجاه نوشيدند و بر ما باز ماندگان  اين شهر آشوب خنديدند.

تو در اين دوران چه كردي. ما كاروانيان به جا مانده را تنها و بيكس رها كرده  و تنها گذاشتي. هر كس جز تو مي انديشيد را بر عليه خود دانستي و مزدور دشمن خطاب كردي. باورنمي  كردم  تو كه در حق  دشمنمان اين همه مدارا و مروت داشتي، تو كه آب قمقمه  خود را به اسير دشمن مي دادي، در برابر دوست خود، كه تنها جرمش اين است كه مانند تو فكر نميكند  اين همه نا مهرباني كني ، در برابر مردم خود، اين همه ستيزه جو و بي رحم باشي. تو هنوز در حال و هواي جنگي هستي كه سالهاست تمام شده، تو دوست و دشمن رايكي گرفته اي، تو قلم و اسلحه را يكي مي د اني.

 دوست عزيز وقديمي، ميداني كه عشقم به وطن عزيز ايران، آنگونه است كه  آرزو مي كنم آرش وار تمام هستي و توانم را در خدمت به آن  به پايان رسانم. اما كشوري مي خواهم كه مردمش طعم عد الت و آزادي و برابري را بچشند و احساس كنند. روشهاي زندگي را آنگونه كه مي خواهند انتخاب كنند. من اين حق را به خود نمي دهم كه سياست، اقتصاد، وفرهنگ را در خدمت خود بخواهم. من مردم را حيوانهايي نمي دانم كه بايد بر دهانشان لگام زد و از آنها سواري كشيد و هر كس سواري نداد تازيانه زد.

من اساس دنيا را بر تغيير و تحول ونو شدن مي بينم ومعتقدم بايد نيروهاي درون انقلاب به جاي سد شدن در برابر تغيير، كه تلاشي بيهوده است خود افسار آن را به دست گيرند ومباني فكري و تئوريك  آن را پي ريزي كنند و نقش جهت دهي و تا ثير گذاري را از دست ندهند. دوست عزيز ، آن خدا وديني كه اين حق را به تو داده كه وراي قانون و وراي اخلاق در جزئيات زندگي د يگران دخالت كني، به همه سوء ظن داشته باشي، براي خراب كردن رقيب دروغ و تهمت ببندي، و از هيچ بي رحمي فرو گذار نكني، من همچون خدا و ديني را نمي شناسم وبا آن بيگانه ام. و نسبت به آن كافرم.

من خدائي را مي شناسم كه طعم گواراي عشق و محبتش كل عالم را فرا گرفته است. خدائي را مي شناسم كه به منكر خود هم شفقت دارد. خدائي را مي شناسم كه به بندگا ن خود آسان مي گيرد، عيوبشان را مي پوشاند و به هر بهانه اي گناهشان را مي بخشد. پيامبري را مي شناسم كه از شكنجه گر خود و يارانش، ابوسفيان و از قاتل عمويش، وحشي مي گذرد.  پيشوائي را مي شناسم كه دستور مدارا به قاتل خود مي دهد و او را قبل از جنايت قصاص نمي كند.

 دوست قديمي من، آن روز كه به اسير دشمن محبت روا مي داشتي، هنوز غرور قدرت و هراس از دست دادن آن، اينگونه ترا خشن وبي رحم نكرده بود. دوست من، تو كه با دشمن بزرگ خود توانستي صلح كني چرا فكر مي كني نمي تواني با مردم خود كه مثل تو به كشورشان عشق مي ورزند، با تحمل و مدارا و صبر و  همزيستي زندگي كني؟

Leave a Reply

You must be logged in to post a comment.